|
در جستجوي زمان از دست رفته |
من يك دانشجوي
پزشكيام
|
Saturday, April 24, 2004
٭ زبان شاعري كو هست بي باك ...
|
........................................................................................- ديروز جمعه عجب هوايي بود. يك عده از بچهها، به طور دقيقتر، بچههاي شوراهاي صنفي دانشگاههاي تهران قرار گذاشته بودند كه نشست تشكيلاتي شون را در دارآباد تشكيل بدهند. من هم دعوت بودم. عجب هوايي بود. از اون هواهاي دلگير و ابري كه بر خلاف انسانهاي سالم، من رو به نشاط مياره. با اون بادي كه مياومد. حالا تهران اين طوري بود، تصور كنيد شيراز چه حال و روزي داشته، آبادان كه جاي خود دارد:) اما چه كنم كه ... گشاد مايه نشاط است و خواب صبح جمعه ( البته پس از غسل جمعه و اون هم بعد از نماز جمعه ) اوجب واجبات. احتمالا بچهها كلي حال كردند. رفتند بالا و بعد يك كباب چرب و بامشاد پسند زدند تو رگ. و اون طور كه قرار بود، قرار يك ميزگرد مطبوعاتي با ايسنا رو اوكي كردهاند. اما در عوضش، من هم خوابيدم. آخيش! اما شب جمعه يك اتفاق نادر در زندگي يك ساله من افتاد. من، مني كه شكمم يك وجب تو آفسايده و راه رفتنم مملو از فول، جمعه شب، بعد از يك سال دوري از ميادين با بوسيدن كفپوش درب و داغون سالن ورزشي كوي، دوباره پا به توپ شدم و جماعتي را از نگراني در آوردم. اين فوتبال بازي كردن من هم حكايتي دارد. تا موقعي كه راهنمايي ميرفتم، تابستان و زمستان تو كوچه پسكوچههاي ولايت توپ ميتركونديم. دبيرستان هم تا سال سوم همينطور بود. اما امان از كنكور كه مادر تمام مفاسد است و باعث دوري من از ورزش. دانشگاه كه اومدم، ترم اول تو زمين پشت دانشكده علوم و از ترمهاي بعد تو سالن كوي پشتك وارو ميزديم. اگر اشتباه نكنم، سال 79 بود كه در حركتي كه بوي گند توطئه از چند فرسخي آن به مشام ميرسيد، از ناحيه رباطهاي مچ پا مصدوم شده و براي 40 روز، ساق خود را به دامان گچ سپردم ( چه چرندي شد انصافا، حال كردم!). خلاصه از اون موقع ديگه اين پا ما رو نكرد. درس و كار و زن و فرزند هم كه ديگه حال و حوصلهاي براي فوتبال نميذاره. ديشب ولي حسابي ضايع شدم. خير سرم نيم ساعت زودتر رفتم كه گرم كنم. بعد از نيم ساعت نرمش و دو، با اولين شوتي كه زدم، كمرم گرفت. حالا من كه كم نياوردم. 3 تايي هم گل زدم كه اونم به مدد جادوي ساقهاي طلايي اي بود كه تو خوزستان به ارث ميرسه. عضلات تحليل رفته، شكم گنده و نفس وامونده ناي حركت را ازم گرفته بود. درد واقعي هم كه از امروز صبح شروع شد. كمر به اضافه كشاله ران و ساق پاي راست. تازه، قراره دو شب در هفته استخر هم برم. خدا به داد برسه. - ديروز داشتم دفتر چرنديات سالهاي پيشم را مرور ميكردم. تيتر مطلب هم برگرفته از همون دفتره. و البته، سروده خودم هم نيست. اين هم مصرع دومش : ... كند ميخ هجا در كون افلاك. يادم مياد پويا كه برام خوندش خيلي حال كردم. اون موقع حسابي تو كار شعر و شاعري بوديم. يادش بخير. نوشته شده در ساعت 11:08 AM توسط reza
|